مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
361
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شيخ چون آن زرها بديد ، عقلش بپريد و در پاى وزير افتاده ، او را و پسر او را دعا كرد . چون ايشان از نزد باغبان بازگشتند ، باغبان گفت : فردا در انتظار شما خواهم بود . پس چون فردا شد ، وزير ، بنايان حاضر آورده ، بسوى باغ برد . باغبان را چون چشم بر وى افتاد ، فرحناك شد . آنگاه وزير ، قيمت مؤنه و مزد عملهء عمارت قصر را بداد . بنايان ، قصر را تعمير كرده ، سپيد نمودند . درحال ، وزير نقاشان خواسته ، بايشان گفت : بسخن من گوش داريد و قصد مرا بدانيد . كه مرا باغى بود مانند همين باغ . شبى از شبها در خواب ديدم كه در آن باغ ، صيادى دام نهاده و دانه ريخته و بكمين نشسته . پرندگان بر دانه جمع آمدهاند . در اين اثنا پرندهء نرينه در دام افتاد . پرندگان ديگر بپريدند و مادينهء آن پرنده كه در دام بود نيز بپريد . پس از ساعتى تنها بازگشته ، با منقار خود چشمهاى دام از هم فروگسيخته ، نرينه را خلاص داد . صياد آن وقت در خواب بود . چون از خواب بيدار شد ، دام را از هم گسيخته يافت . دام به اصلاح آورده ، دوباره بگسترد و دانه بريخت و دور تر از دام بنشست . آنگاه پرندگان بدانه گرد آمدند و همان نرينه مادينه در ميان پرندگان بودند . آنگاه پرندهء مادينه در دام افتاد . پرندگان ديگر برميدند و برفتند . نرينه نيز برفت و بازنگشت . پس از آن صياد برخاسته ، پرندهء مادينه بگرفت و بكشت . و اما پرندهء نرينه را وقتى كه از آن مكان بپريد ، شاهبازى در ربود و او را از هم بدريد و خون او را بنوشيد . از شما همىخواهم كه صورت اين خواب را بدينسان كه گفتم ، به ديوار اين قصر نقش كنيد . وقتى كه اين كار كرديد و مرا پسند افتاد ، بشما انعام دهم و خاطر شما را زياده بر اجرت ، خرسند سازم . چون نقاشان سخن او را بشنيدند ، در نگاشتن صورت خواب ، اهتمام كردند . تا كار بنهايت رسانيده ، وزير را آگاه كردند . وزير ، صورت خواب را ديد بدانسانست كه بنقاشان گفته بود . نقاشان را